تبلیغات
نوشته های من و اون



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 20 دی 1390-11:12 ب.ظ

نویسنده :LoRd

وقتی با خودم فکر می کنم...

امروز وقتی تو اتوبوس داشتم بر می گشتم خونه  تو اتوبوس داشتم به آهنگ ولنتاین علی اصحابی گوش می کردم که یاد این تفتادم که چند روز دیگه ولنتاین هستش و قرار چیکار کنم..؟  با خودم داشتم به الی فکر می کردم که زنگ زد بهم  یکمکی حرف زدیم و بعد من دوباره به گوش دادن آهنگ ادامه دادم داشتم به این فکر می کردم که برای الی چی بگیرم که یادگاری براش بمونه هرچی فکر کردم دیدم چیز خاصی مد نظرم نیست خوب هرچی من بخوام بگیرم بهترش رو خودش می تونه بگیره  بازم هی فکر کردم ببینم چی بگیرم بازم چیزی به ذهنم نرسید بعد از یک مدتی که فکر کردم فکر کنم دونستم چی باید بگیرم دونستم که باید یه چیزی بگیرم که خیلی خیلی متفاوت در عین ساده و در کمال نا باوری شیک باشه درسته چیز خوبی به ذهنم رسیده همونی هستش که خودم می خوام آره همون رو می گیرم . بعد از این که از تین فکر بیرون اومدم یادم افتاد که الی درمورد رشتش حرف می زد می دونم یا شایدم نمی دونم شاید این رشته برای الی سخت باشه شایدم علاقه نداره نمی دونم شایدم به خاطر من می خواد بیاد این ور و این رشته رو بخونه  از طرفی هم دقیقا نمی دونم تو اون رشته می خواد چیکار کنه به گفته خودش اگه به خواد اون یکی رشته رو ادامه بده مجبور بشه بره یه شهر دیگه خوب به طور طبیعی این تغییر مکان برای هر دومون مورد دار میشه به خصوص که من یکی از مهمترین دلایلم از اینکه دارم تلاشم می کنم بیام اینجا به خاطر الی باشه ولی می دونی چیه نمی خوام تو نهایت زندگیش تاثیر بزارم شاید بخواد بیاد تو رشته من ادامه تحصیل بده و این به ضررش بشه شاید نتونه موفق بشه ولی برعکس شایدم بیاد خیلی خیلی موفق بشه احتمالش رو می تونم  50 به 50 بدم ولی در مورد اون طرف هم نمی تونم نظر بدم در هر صورت نمی خوام نظر مستقیم تو انتخابش بدم سعی می کنم فقط نظر بدم و انتخاب اصلی رو به عهده خودش بزارم شاید فردا ها نتونس موفق بشه اون وقت که من خودم خودم رو سرزنش می کنم که چرا این طوری شد!!!

در هر صورت فکر کنم فعلا  ما تا با هم یه سری حرف ها رو با هم دیگه رو در رو نزنیم  یه سری  از اتفاقا و بحث ها همین طور گنگ می مونه تازه رو در رو حرف زدن صفای دیگری دارد.....!!

یادم میاد ترم های پیش وقتی تبریز بودم هر بار که میومد ارومیه یه سری از آقایون من و می کشیدن یه کناری و بهم می گفتن نگران کار و پول نباش اگه بیای ارومیه هم برات کار جور می کنیم هم غیره و ذالک رو الان ترم داره تموم میشه هنوز ما که ندیدم اون اقایون دوباره حرفی بزنن....


حالا چطور شد امروز به این حرفای که شندیه بودم رسیدم سر سفره شام داشتم با بابا حرف می زدم بابا گفت اگه مهمانت رو تمدید نکنن چی؟

گفتم یا باید بمونم اونجا یا باید رفت و آمد  کنم گفت رفت و آمد اذیتت می کنه سختت نیشه راستم می گه میشه سخت میشه  داشتم با خودم فکر می کردم که اگه برم تبریز میرم پیش مهدی میگم برام یه کاری تو مجموعش پیدا کنه تا اونجا مشغول به کار بشم یهو یاد حرف آقایون افتادم که هزاران وعده و وعید بهم داده بودن که فلان بهمان

الان یه ترم گذشت هیچ کدوم هیچ کاری نکردن ولی من بازم خودم بودم که تونستم برای خودم کار کنم بیخیال بابا






نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 18 دی 1390-06:14 ق.ظ

نویسنده :LoRd

شروعی دوباره

امروز که همدیگه رو دیدم خیلی دلم می خواست محکم بگیرم بغلش کنم و ببوسمش خوب یه چند روزی بود فقط داشتیم با همدیگه دعوا می کردیم
برخلاف دفعات گذشته که خیلی موثر بودم ببوسمش این بار  با اینکه دلم می خواست ولی تلاشی نداشتم شاید دارم سرد میشم هرچی نمی دونم



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 18 دی 1390-12:42 ق.ظ

نویسنده :LoRd

دودلی (سیاوش قمیشی)

آخه من هیچی ندارم
که نثار تو کنم
تا فدای
چشای مثل بهار تو کنم
می درخشی مثل یه تیکه جواهر توی جمع
من میترسم عاقبت
یه روز قمارت بکنم
من مثل شبای بی ستاره سرد و خالیم
خوب می ترسم جای عشق غصه رو یار تو کنم
تو مثل قصه پر از خاطره هستی
نمی خوام من بی نشون
تو رو نشونه دارت بکنم
تو که بی قرار دیدن شب و ستاره ایی
واسه دیدن ستاره بی قرارت بکنم
مثل دریا بی قراری نمی تونی بمونی
من چرا مثل یه برکه
موندگارت بکنم
من مثل شبای بی ستاره سرد و خالیم
خوب می ترسم جای عشق غصه رو یادت بکنم
تو مثل قصه پر از خاطره هستی
نمی خوام من بی نشون
نشونه دارت بکنم
تو بگو
خودت بگو
با تو بمونم یا برم
آخه من هیچ نمی خوام
که غصه دارت بکنم
تو بگو
خودت بگو
با تو بمونم یا برم
آخه من هیچ نمی خوام
که غصه دارت بکنم



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 18 دی 1390-12:31 ق.ظ

نویسنده :LoRd

تو بارون ( سیاوش قمیشی)

تو بارون  که رفتی
شبم زیر رو شد
یه بغض شکسته
رفیق گلوم شد
تو بارون که رفتی
دل باغچه پژمرد
تمام وجودم
توی آینه خط خورد
هنوز وقتی بارون
تو کوچه می باره
دلم غصه داره
دلم بی قرار
نه شب عاشقانست
نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه
دلم بی تو تنگه
یه شب زیر بارون
که چشمم به راه
می بینم که کوچه پر نور ماهه
تو ماه منی که تو بارون رسیدی
امید منی تو شب نا امیدی





نظرات() 

تاریخ:شنبه 17 دی 1390-12:15 ق.ظ

نویسنده :الی

با تو هستم...........

با تو هستم !!!!!!!!!!!!!!!!

صدای باران را می شنوی؟

دانه های آن را لمس می کنی ؟

سرت را بالا بگیر بگذار روح آبی ات در فیروزه بی کران آسمان به پرواز در آید

ترنم باران را با تمام وجود لمس کن تا باور کنی تنها نیستی

..................................................................................

...........................................................................

...................................................................

در سکوت می توان نگاه را معنا کرد و آن را با عشق به دل پیوند زد

می توان بهار را به دیدار برگهای خزان زده برد و برای رازقی های امید از عطر دوست داشتن گفت

می خوام فقط سکوت کنم................



نظرات() 

تاریخ:شنبه 17 دی 1390-12:10 ق.ظ

نویسنده :الی

شب تنهایی

شب رفت و من جا ماندم ام

با گریه بی دارم هنوز

از اشکهای من مپرس

چون جویبارانم هنوز

اما نمی دانم چرا

از شب هراسانم هنوز

بیگانه با عشق منی

مجنون و شیدایم هنوز

بیگانه ام با دیگران

تو هستی ام هستی هنوز

حالا نمی دانم چرا

آواره ات هستم هنوز

عکس رخ سیمای تو

چسبیده در جانم هنوز

ای وای ای وای

صبح هست هنوز بیدارم من......................



نظرات() 

تاریخ:جمعه 16 دی 1390-11:49 ب.ظ

نویسنده :LoRd

مجبورم

آخه مجبورم بخندم کسی اشکام و نبینه

هنوز سخته باورم شه سرنوشت من همینه




گدای محبتت هستم
به خدا که این گدایی رو ترجیح به پادشاهی


نظرات() 

تاریخ:جمعه 16 دی 1390-10:49 ب.ظ

نویسنده :LoRd

خانه دوست کجاست

"خانه دوست كجاست؟"
 در فلق بود كه پرسید سوار.
آسمان مكثی كرد.
رهگذر شاخه نوری كه به لب داشت به تاریكی شن‌ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

"نرسیده به درخت،
كوچه باغی است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می‌روی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد،
پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:
كودكی می‌بینی
رفته از كاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می‌پرسی
خانه دوست كجاست."


نظرات() 

تاریخ:جمعه 16 دی 1390-12:29 ق.ظ

نویسنده :LoRd

صبر و مدارا

صبح رفتم دانشگاه و الی با جباری داشتن روی پروژه کار می کردن یواش یواش این قضیه برام داره یه جوری میشه  هربار می رم دانشگاه میبینم الی با جباری دارن حرف میزنن هرچند می دونم بینشون چیزی نیست ولی داره حسودیم می شه مثلا الی دوست دختره منه اون وقت بیشتر وقتش با جباری می گذره درستهدرس خوندن  و پروژه مهم هستش ولی دیگه این قدر هم گیر دادن به جزئیات  چی بگم والا....
رویا اومدم تو کلاس گفت با هم حرف بزنیم گفتم بفرما بزنیم ازم خواست تا به دعوای بین این دوستا یه وساطتی بکنم یکم در این مورد حرف زدیم من هم گفتم دعوای شما به من ربطی نداره ولی حق با الی هستش باید بهش حق بدین بعد  یکمی تو دانشگاه موندیم و رفتیم تایه جاهایی با الی و رویا من و فرزاد هم مسیر شدیم بعدش اونا رفتن و من و فرزادم رفتیم   تو مسیر بودیم تو فکر این که چیکار کنیم  کجا بریم الی زنگ زد که کجا می خواین برین من هم گفتم نمی دونم یا کافه می ریم یا میریم ناهار بخوریم یا میریم کافی شاپ دقیق نمی دونم بعد گویا از این حرف ناراحت شد  ، حالا دقیقا از کجاش ناراحت شده نمی دونم بعد دوباره یکم بعد زنگ زد که من میرم خوی البته الان یادم نمیاد که بهم چی گفتیم  اعصابم زیاد خرد شد یادم رفت بعد من هم گفتم به سلامت بعد گوشی رو قطع کرد و خبری نشد من هم زنگ نزدم  اس ام اس هم نفرستادم این رفتارش زیاد جالب نیست نباید این قدر زود جوش کم ظرفیت باشه باید تحمل و صبر بیشتری داشته باشه
با فرزاد رفتیم ناهار بیرون خوردیم بعدش رفتیم کافه قلیون زدیم بعدشم رفتیم کافی شاپ .
تو کافی شاپ بودیم الی زنگ زد که من رسیدم گفتم به سلامتی گفت نه زنگ زدی نه اس ام اس گفتم اره نزدم یکمی حرف زدیم و من ناراحت رفتارش بودم که الکی سر هیچی قهر کرده بود رفته بود خوی اونم حالا ناراحتی های خودش رو داشت بعد یکی اون گفت یکی من گفتم تا کار به جای باریک تر کشید بحث فرزاد و نحوه برخورد با دوستان رو پیش کشیدم و یکمی در مورد رفتار اشتباه هر دوشون حرف زدم  البته حرف که نه بحث کردیم و آخرش خوب زیاد زیاد بد نبود خلاصه من این قدر اعصابم خورد شده بود که چشمام پرش پیدا کرده بود تند تند می پرید پلک می خورد دیدم نمی تونم تحمل کنم اومدیم سمت خونه  تارسیدم دم در خونه الی اس ام اس زدم که حالم خوب نیست فوری زنگ زد خوشحال شدم که زودی بهم زنگ زد بعد پرسید چیزی شده گفتم  نه گفت یه سوال بپرسم گفتم اوهم گفت چرا تاریخ تولد من رو از تو سایدبار لپ تاپ ورداشتی من هم گفتم تنها مال تو نبود کلش رو برداشتم حالا یه مسئله تفهیم این بود که بابا کلش رو برداشتم نه فقط مال تو رو بعد که این بهش گفتم بعد می گه جالبه من می خواستم بهت طنگ بزنم بپرسم که چرا این و پاک کردی که تو اس ام اس زدی گفتم خوبه با یه تیر 2 نشون تازه فهمیدم که به خاطر من زنگ نزده دوباره زنگ زده بوده یه بحث دیگه راه بندازه یه گلایه و شگایت دیگه راه بندازه
خیلی داریم بحث می کنم کاش بتونم بهش بفهمونم که بهتره به فکر خوشحال کردن و محبت کردن باشیم تا اینکه بخوایم این طوری باشیم واقعا  من دارم مدارا می کنم امروز یه چشمه مدارا نکردن بهش نشون دادم که اگه نخوام مدارا کنم این طوری میشم ولی امید وارم قبل از اینکه اینجا رو بخونه خودش متوجه این قضیه بشه
خلاصه بهم گفت که نرفته خوی خواسته اذیتم کنه .



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 15 دی 1390-05:44 ق.ظ

نویسنده :LoRd

شب زنده داری

ساعت 4.44 دقیقه هستش
داشتم روی پروژه الی کار می کردم ولی دیگه خسته شدم هرچند هنوز تموم نشده تقریبا یه 20 درصدش مونده اون رو هم فردا یا تو خونه تموم می کنم یا میرم دانشگاه پیش خودش می نویسم

امشب که داشتیم تو یاهو با هم چت می کردیم چند باری بهش گفتم کاش تو هم مثل من بنویسی کاش تو هم می نوشتی چرا نمی نویسی ولی هر بار یا سکوت می کرد یا بحث رو عوض می کرد ...

یه سری رفتار ها داره که نمی تونم درک کنم متاسفانه خودش هم در این موارد چیزی توضیح نمی ده که من هم در جریان قرار بگیرم

موقع خوابیدن بهم گفت شب بیدارم کن ساعت 2 یه بار هجوم بردم که بیدارش کنم بعد دلم براش سوخت گفتم خستس بزار بخوابه ولی الان می رم بهش یه تک زنگ بزنم


بابا اومده می گه خسته نشدی می گم چرا می گه خوب پاشو بخواب می گم باشه بزار یکمی دیگه هم بنویسم باشه پا می شم

یاد شب های تبریز بخیر تا بوق شب الافی می کردیم تو خیابونا می چرخیدیم شب تا صبح می شستیم درس می خوندیم  عجب روزهایی بود

ولی هنوزم دلم برای الی درد می کنه.


تو رو دوست دارم
مثل لحظه تولدت
تو رو دوست دارم
مثل دلتنگیای قبل سفر
تو رو دوست دارم عجیب
نگو از دلت میاد من و تنها بزاری


امشب یکی از پست هامو کپی کرد فکر کنم کلی حال کرده بود از اون مطلبی که زده بودم!!!!


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 15 دی 1390-12:01 ق.ظ

نویسنده :LoRd

کافی شاپ

خوب به نظر می رسه که کافی شاپ هم با یه سری حرف و حدیث ها خواهد بود شایدم من باید خودم رو یکم از این صمیمت بکاهم  شاید نه به خاطر این بود که به این پسره که کار می کنه بگه که باید با هر مشتری یا هرکسی راحت نباشه شایدم منظورش  من نباشم نخواسته به من برسونه ولی بهتره که من هم حد و حدود خودم رو رعایت کنم درسته یاسر به من اختیار داده  ولی من نباید از حد خودم خارج بشم
یه لحظه یه جوری شدم نباید بزارم این اتفاق تکرار بشه  
وای بر من
امروز تو دانشگاه اتفاق خاصی نیفتاد  شایدم افتاد نمی دونم زیاد حس خوبی ندارم  دلم برای الی درد می کنه گوشیش خاموشه  
جالبه همین الان که داشتم می نوشتم که از الی خیر نیست بهم زنگ زد !!! بهش گفتم تو مسیر باشم تا ببینمت اولش گفت باشه بعد گفتم تو کافی شاپم  بیا اینجا گفت نه اصلا بعد حتی دیدنش رو هم بیخیال شد
در مورد این قضیه نمی دونم خودم رو چطور باید متقاعد کنم  که این رفتارش رو چطور توجیه کنم
شاید باید این طوری خودم رو توجیه کنم که خسته بوده
و یک بار دیگه
آه خدای من

اه چقدر تکراری شده هی باید آه بکشم که فلان شد و بهمان شد باید یه تغییر اثاثی بدم تو کل مسیر زندگی !!!




نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 14 دی 1390-06:25 ق.ظ

نویسنده :LoRd

فصل امتحانات ... نهایت

دقیقا ساعت 5.26 صبح روز 4 شنبه 14 دی سال 1390 هستش و من تازه همین الان از طراحی اس کی ال ها اون با چه وضعی تموم شدم
و بد بختانه نتونستم دی اف دی مه برای مهدکودک باید رسم می کردم رو آماده کنم امیدوارم فردا به اندازه کافی وقت داشته باشم تا این کار رو بکنم !!

امشب بعد از طول این مدتی که با الی بودم برای اولین شب تو بغل من خوابش برد البته وقتی داشتیم اس ام اس میزدیم
برای اولین بار بود که داشتیم شب با هم اس ام اس محبت آمیز می زدیم و تازه من امروز احساس کردم که واقع با الی دوست هستم قبلا فقز فکر می کردم الی مثل یه ناظم برای من هستش و من برای اون مثل یه معلم ولی امشب احساس کردم الی یه دختر و من یه پسر و اون دوست دختره منه
حس جالبی بود
ولی خیلی کوتاه بود چون  تو آخرین اس ام اس هاش اومد تو بغلم و اروم خوابید

آخ آخ
بد جوری گرسنه هستم
چیز خاصی به نظرم نمی رسه که برم بخورم می خوابم تا فردا صبح یه چیزی می خورم




نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 13 دی 1390-07:54 ب.ظ

نویسنده :LoRd

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم

 

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

 

یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آیینه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن

 

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

 

یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كنی از آن كوچه گذر هم

 

 

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 13 دی 1390-03:28 ب.ظ

نویسنده :LoRd

درک احساسات نکته قابل توجه

امروز صبح رفتم دانشگاه که کلاس ریاضی که آخرین جلسش بود رو تموم کنم صبح خسته بودم ساعت اول رو خوابیدم برای ساعت دوم که 9.30 شروع می شد خودم رو رسوندم بعد حالا رفتم کلاس و بعد از کلاس اومدم بیرون همین که اومدم بیرون رویا بدو بدو اومد سراغم که به الی زنگ نزن اس ام اس هم نزن که گوشیش مونده خونه دست داداشش هستش ؟؟؟؟ جون؟ نمنه؟
من دیشب تا 11.30 داشتم با الی دعوا می کردم اصلا امکان نداره

حالا همون موقع بود که الی زنگ زد ، حول حولکی به من می گه به بپه ها نگو که با من حرف زدی یا اس زدی من هم گفتم من به رویا گفتم که تا 11 داشتیم اس ام اسی می حرفیدیم
بعد حالا این ور اون ور بالاخره الی خانوم به حرف من رسیده که باید  یکم از پروژه فاصله بگیره تا بلکه بچه ها هم کار بکنن من همون اوایل گفتم گفتم بزار خودشون کار بکنن ولی گوش نکرد حالا یکم این ور اون ور از من خواست تا من پروژه رو برای فردا تموم کنم که من خیلی سعی کردم که متقاعد کنم که نمی تونم تا فردا تموم کنم آخه  فردا خودم خیلی درس دارم در نهاست قرار شد تا 5 شنبه تموم کنم
امید وارم بتونم همین امشب تموم کنم با اینکه می دونم خیلی درس دارم !

 بازهم در میان این حرف ها یه اتفاق نا خوشایند افتاد
داشتم با الی حرف می زدم که بهش گفتم درس دارم گفت بده من بهت کمک کنم من هم چون عادت دارم کار های خودم رو خودم انجام بدم گفتم ممنون خودم باید کارای خودم رو انجام بدم دستت درد نکنه !! برگشته بهم می گه آره تو این طوری داری به من تنه می زنی و سرم منت می زاری که داری پروژه ما رو انجام می دی؟؟؟؟

آخه این حرف یعنی چی صد بار بهش گفتم من خوشم نمیاد بحث کار و با احساسات تلفیق بدم کار کار هستش احساسات خودم هم به خودم ربط داره ولی کو گوش شنوا ...

خیلی ناراحت شدم من دارم با تمام وجود  براش وقت می زارم بدون اینکه واقعا بخوام سرش منت بزارم یا واقعا بخوام اذیت بکنم یا چیزی بهش کمک می کنم کارش رو راه میندازم ولی در مقابل ...  هرچند سعی می کنم خیلی زود فراموش کنم

رفتم بانک و اینترنت رو برای یک ماه دیگه هم تمدید کردم  بعد اومدنی خونه بنزین ماشین تموم شد و مجبورشدم برم بنزین بزنم وای که چقدر خرجم زیاد شده


و از وقتی هم که خونه اومدم تا الان کار موثری انجام ندادم
خیلی خسته هستم یکم می خوابم بعد شروع می کنم به کار کردن و درس خوندن تا بلکه تا شب بتونم یکمی از کار ها رو تموم کنم


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 13 دی 1390-03:01 ب.ظ

نویسنده :الی

جدایی...............

می دانم .......

گفته بودی دریا آنقدر جا داره که قایق کوچک مرا جا دهد اما آنقدر هم موج دارد که مرا در هم شکند.......

نمی دانم........

شاید تو راست می گویی

اما من در هزار دریا راه و سفر،دست چپ و راستم رو گم کرده ام ولی هنوز نا امید نیستم

می دانم که روزی یا شبی یکی در پیاده رو سینه به سینه نگاه من ایستاد و گفت:

این نگاه شما نیست که در چشمان من جا گذاشته اید

حرفی بزن......................

مگذار این سکوت سالخورده به بهانه ی رضایتی که هرگز نداشته ایم هرچی می خواهد بگوید.............

بی گریه می توان گذشت اما بی گفتگو ......................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 



نظرات() 



  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4