تبلیغات
نوشته های من و اون



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 13 دی 1390-01:58 ب.ظ

نویسنده :الی

آدما....

می دونی ادما خیلی ضعیف هستن ما می تونیم نفس آدما رو بگیریم اما احساسشون رو هرگز.....................

 



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 13 دی 1390-01:46 ب.ظ

نویسنده :الی

حرف دلم.............

می خواهم برایت بنویسم اما به کجا و به کدامین نشانی........

نمی دانم می خواهم برایت بگویم ولی خبر ندارم که باید با چه کسی تماس بگیرم با همه اینها دوستت دارم .........

دوست دارم برایت از روزهایی تعریف کنم کا در خیابانهای خیس از اشک آسمان به دنبال کجاوه ی سفرت به راه افتاده بودم...........

تو آرام گرفته بوودی و من بی قرار ................

می خواهم برایت از لبخندهایی که هرگز روی لبهایم ظاهر نشدند و در برگ ریزان زندگی راه بودن رو گم کرده ام بگویم.............

و از جاده ای که تو و بهترین ها رو با خودش برد

کاش می شد به دیدارت بیایم ای آفتاب غروب کرده زندگی من

اشکهای داغم آغوش مهربان تو رو انتظار می کشد............................................

آن گاه که برگ دفتر خاطراتم را ورق می زنم . گل های یاس خشکیده را لای آن می بینم به یاد تو می افتم

آن لحظه است که صدای گذر تک تک ثانیه های عمرم دو وجودم طنین انداز می شود تو را می بینم که پشت پنجره استاده و به ماه نقره گون خیره شده ای...................



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 13 دی 1390-01:38 ب.ظ

نویسنده :الی

شبی.........

به سراغ تو شبی می آیم

می آیم......

با دوصد بوسه ناب

با دوصد راز و نیاز

به سراغ تو شبی می آیم با دلی خسته ز درد با غم و غصه زیاد

مثل شبنم که مینشیند بر گل،چو حبابی که نشیند بر آب

مثل بارون بر روی گلبرگ درخت

همچو دیدار تو با من در خواب

به سراغ تو شبی می آیم

من به دیدار تو باز می ایم می آیم با نسیمی پر از عطر بهار

با دلی خسته ز درد دور از این رنگ و ریا

می دهم دل به دل قصه ی تو ،قصه ی غصه ی تنهایی تو..........

می کشم بار بهای تو به دوش

خسته از دوری و تنهایی

به سراغ تو شبی می آیم



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 13 دی 1390-12:34 ق.ظ

نویسنده :LoRd

دلتنگی ... از نوع من!؟

به نامش

با اینکه دلم می خواد گریه کنم ولی نمی دونم چرا نمی تونم...؟؟؟

من نمی دونم چطور شد
من چطوری دل سپردم
من فقط دیدم که چشمات
پر بارون و خواهش
عاشقونه من و بردش
تا ته حس نوازش

ولی الی جان من به توجه و محبت تو به شدت نیاز مندم

ای خدای مهربون
دلم گرفته
از این ابر نیمه جون
دلم گرفته
از زمین و آسمون
دام گرفته
آخه اشکامو ببین
دلم گرفته
تو خطا هامو نبین
دلم گرفته
تو ببخش من و همین
دلم گرفته

وای که چه روزهایی شده بازم دارم احساس می کنم که دارم ضعیف و ناتوان می شم امیدوارم که بودن الی بتونه کمکی به حال من بکنه وای که چه اوضاعی هستش رابطه منطتقی داشتن  یعنی اگه یه رابطه احساسی بود بهتر از این می شد؟

با کلی تلاش تنها 2 قطره اشک اومد!!

واسه شادی قلبت عزیزم
تمام احساس توی قلبم رو می دم




نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 12 دی 1390-11:46 ب.ظ

نویسنده :LoRd

خوب ، بد !!

به نامش

امروز یه روزی بود عجیب شاید بد شاید خوب شاید متفاوت نمی دونم دقیقا باید اسمش رو چی بزارم!!

فکر کنم اول بهتر باشه این رو بگم که :

الی عزیزم اگه من اینجا چیزی می نویسم نه به خاطر اینکه بخوام حرفم رو به تو برسونم یا بخوام با منظور خاصی بنویسم شاید بیشتر به این خاطر می نویسم که بعد از مدت زیادی یکی رو پیدا کردم که سنگ صبورم باشه و پون نمی تونم یه سری از این حرف ها رو مستقیم به خودت بزنم اینجا می نویسم!!

امروز صبح تو دانشگاه بحث رویا و لپ تاپ رو الی باز کرد و رویا برای معذرت خواهی پیش من اومد به نظرم زیاد برام ناراحت کننده نبود که از اون کار رو کرده بود ولی این ناراحتم کرد که چرا از اعتماد من سو استفاده کرده ؟؟

به هر حال رویا کلی معذرت خواهی کرد من هم ببخشیدم ولی بهش فهموندم که نباید از اعتماد دیگران سو استفاده کرد !

رفتم کافی شاپ تا واسه مراسم افتتاحیه شرکت کنم  زود رفتم آخه به یاسر قول داده بودم که زود تر میرم واسه کمک البته نمی شه سفارش های مکرر داداش رو هم نادیده گرفت که سفارش کرده بود حتما زود تر برم و کمک بکنم

وقتی رسیدم کافی شاپ اولین نفری بودم که اونجا بودم واسایلم رو گذاشتم و یکم با یاسر حرف زدم و نشستم که یواش یواش چند نفری اومدن خوب من چون لپ تاپم پیشم بود قرار شدن نقش دی جی رو بازی کنم و آهنگ های درخواستی رو اجرا کنم و به هر حال یکمی گذشتم و با حامد رفتیم هدیه ایی که خریده بودم رو بیارم من سفارش داده بودم که آماده کنن و رفتیم با هم آوردیم و اومدیم تو کافی شاپ  فروشنده بهم گفت واسه افتتاح کافی شاپ می بری بهش گفتم از کجا فهمیدی گفت آخه 6-7 نفر دیگه هم بردن ولی مال تو بینشون تک بودش به نظر خودم هم این طوری بود چیزی که من سفارش داده بودم بسازه چیز تاپی بود و تو کافی شاپ کنار هدیه های دیگه کاملا به وضوح مشخص بود به هر حال تا ساعت 6 خبری از مراسم اصلی نبود یه سری مهمون معمولی می اومدن و می رفتن ساعت 6 به بعد مراسم اصلی شروع شد و جالب این بود که یاسر جشن افتتاحیه کافی شاپ رو با تولد حامد یکی کرده بود بعد از ساعت 6 بود که کیک تولد رو آوردن و یکی از بچه ها گیتار می زد و بعد از فوت کردن شمع ها باز کردن کادو ها  یکم گیتار زد و بعد دور هم جمع شدیم و اون زد و بچه هایی که می تونستن با آهنگ هم خوانی می کردن نا گفته نماند که من هم تو یه آهنگ تک خوانی کردم  ، بعد از اینکه ساعت رو 9 کردیم یواش یواش مهمون های نخودی رفتن و خودی ها موندن من هم تا ساعت 10 اونجا بودم و در مورد ادامه کار و برنامه هایی که داشتیم با یاسر حرف زدیم و قرار شد که یه سری از برنامه ها رو من خودم انجام بدم و برنامه ریزی کنیم برای ماه های آینده به هرحال کارش اگه پیش بیاد من هم هستم کار هستش و کار هم عار نیست!!!!

امروز در خلال این برنامه اتفاق هایی افتاد ک

خوب اینکه کلا الی موافق اومدن نبود و با اسرار من موافقت کرد یکی از اتفاق ها بود که الی ساعت 4 بود باهام تماس گرفت و خواست که ساعت 6 برگردم خونه ولی خوب من بازم با اسرار گفتم می مونم
واقعا نمی دونم الی چرا این رفتار رو با من می کنه ؟؟

در مورد اون حس مالکیتش درکش می کنم که دوست داره من فقط مال اون باشم ولی باید من رو هم درک کنه من با این همه محدودیت آشنا نیستم

اتفاق دیگه ای که افتاد بهزاد بود که گفت دیگه نمی خواد سر این کار بیاد اون درست بعد از 2 روز کار کردن نمی دونم من هدفم خیر بود حالا که خودش نمی خواد من اجباری ندارم و وظیفه من تا اینجا بود و وسلام

شاید باید امروز بهم خوش میگذشت ولی تمام طول مراسم من تنها توی یه گوشه کنار لپ تاپم بودم و داشتم شلوغ کاری ها و خوش های سایرین رو تماشا می کردم و به این که امروز هم اینجا بازم من تنها هستم بار ها و بار ها فکر کردم و به این فکر کردم که چقدر خوب بود که الی هم پیشم بود من هم می تونستم با الی یه گوشه بشینم و باهم حرف بزنیم بگیم بخندیم شلوغی کنیم وای چند باری داشتم دیوونه می شدم از اینکه واقعا تنها تو یه گوشه مونده بودم و گه گاه حرف هایی می شندیم که زیاد با حال من سازگار نبود !

و چقدر اون صحنه برام درد ناک بود که یه پسری که اصلا سرش به تنش نمی ارزید ولی به خاطر اینکه گیتار می زد اینقدر مورد توجه قرار می گرفت و من حتی کسی ...
بیخیال
این همه یه نوع حسودی پسرونه هستش دیگه !!!
و چقدر احساس نیاز به الی رو حس می کردم
شاید دروغ باشه که تمام لحظه ها بیاد الی بودم ولی این رو می تونم به جرات بگم که واقعا امروز یاد الی از ذهنم نرفت برای اولین بار بود همچین حسی رو تجربه می کردم

و امروز بارها و بارها آه کشیدم  الان چقدر دلم می خواد گریه کنم.

شاید فقط به گفتن این جمله اکتفا کنم : الی دوست دارم



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 12 دی 1390-06:11 ب.ظ

نویسنده :الی

تنهایی..........

گاهی که از تو دور می افتم به تمام ابرهایی که بالای سرت راه می رون حسودی ام می شود.آن وقت آرزو می کنم کاش ابر کبودی بودم که تو بخاطر بارون دوستش داشتی ............

گاهی که دیدنت برام محال میشه به ستاره ها چشم میدوزم که منو به یاد برق نگاهت می ندازه

وقتی نیستی روحم رو سرگردانی است که احوال تو رو از همه دریا ها می پرسه......................

موجهایی که حتی تو رو یکبار دیده اند به سکوت و ساحل نمی اندیشند.........

روزهای دیدار همیشه پایانی است

مثل همیشه فراموش میکنیم چتری به هماه بیاوریم و حرفهایمان رو زیر باران زمزمه کنیم

...............................



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 12 دی 1390-06:03 ب.ظ

نویسنده :الی

نمی دانم......................

نمی دانم....................................................

فریادهایم که تا عرش میرفت چرا بدون پاسخ ماندن و پشت غبار کدام خاطره ها گم شده...........

اینجا دنیا چه کوچک هست//////////////

کاش می دانستیم ولی افسوس این قصه حقیقی پر از قصه هاست.

قصه دلواپستی ها و اضطراب ها

قصه زرد بودن ها و بی معرفتی ها و با ما به جز آدمک ها هیچکس همساز نیست و همه چه زود یادشان می رود که ما هم روزی سبز بودیم و به سرعت یک پلک زردن زرد شدیم ناگاه چقدر زود دیر می شود...............................................................................................................................................................................................................................................................................................

....................................................

........................................................

...................................................

.............................................



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 12 دی 1390-05:52 ب.ظ

نویسنده :الی

لحظه ها

وقتی لحظه ها آروم آروم میان میرن

وقتی خنده ها یواش یواش گریه میشن

وقتی دوستی ها ذره ذره تموم میشن

یاد تو توی قلب من یه تصویر زندگی

چشم تو نکاه یک بهار توی خاطرمه

وقتی لحظه های شب توی ستاره گم میشن

وقتی خنده ها توی ترانه غرق میشن

وقتی پرده ها آسمون رو از من میگیرن

وقتی آشیونه ها بهار رو از من میگیرن

اسم تو سهم من از زندگیه

یاد تو لحظه ی آشناییه

قلب تو خونه ی من بهارمه

دست تو دفتر من واژه هامه

وقتی شب پرواز رو از یاد میبره

وقتی شب جاده رو خاموش میکنه

وقتی ماه روشنی رو یادش می ره

عاشقانه یکدفعه فریاد میکنم

واژه شب یکدفعه تنها می مونه

وقتی آدما با چشماشون دروغ میگن

آسمون صداقت رنگی میشه

اسم تو اون بالاها خونده میشه

وقتی لحظه هایی شب آروم آروم میان میرن

وقتی حرفهای من افسانه میشن

یاد تو همیشه توی قلب بی ریای هستی میمونه..................................

ولی امروز دلمو بدجور شکستی حالا دونستم که دیگه برات ارزش ندارم مهم نیست امیدوارم امروز برات خوش گذشته باشه 12/10/90       18:01



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 12 دی 1390-04:57 ب.ظ

نویسنده :الی

مهربونم

سلام مهربونم:

چند روزی که دلم برات تنگ شده شاید باورت نشه ..............

وقتی می بینمت نمی تونم تو چشات نگاه کنم.شاید از شرم و شاید از حسی است که وقتی به چشات نگاه می کنم من رو افسون می کنه ........................

یادت هست اولین روزی که نگاهمون به هم گره خورد همین الان هم که به چشمام زل میزنی رنگ چشات منو رو یاد بهار می اندازه یاد همان روزی که زیر چشمی تمام حرکاتم رو زیر نظر داشتی .

یاد اون روزهایی که وقتی منو می دیدی تمام حرفات از یادت می رفت .

یاد اون روزهایی می افتم که نمی تونستی بگی دوستت دارم اما با نگاهت همه چیرو می فهمیدم اما وقتی نگاهتو از من برگردوندی یه ترسی منو بر میداره ترس از اینکه دیگه نگاهم نکنی .............دیگه سرت رو روی شونه هام نزاری............................

اما روزهایی که نگاهم میکنی ناز نگاهم رو میکشی یا حتی اون موقعی که ناز نگاهتو میکشم دنیا به روم می خنده..............

ای کاش همیشه نگاهت به نگاهم باشه...................................



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 11 دی 1390-11:30 ب.ظ

نویسنده :LoRd

محبت یا ضرر؟

به نامش

امشب مثل این 50 شب گذشته رفتم باشگاه بدنسازی و 2و کمی بعد برگشتم خونه رسیدم شام خوردم و بعد اومدم تو اتاق و نشستم پای کامیوتر و چک میل کردم  و آماده شدم تا پروژه هایی که دستم بود رو شروع کنم کمی نگذشته بود که بابا صدام کرد

گفت چند لحظه بیا خوب طبیعی بود رفتم برگشت بهم گفت تو می ری باشگاه قرص مصرف می کنی ؟؟؟؟؟؟


جان !!!!!!!!!!!!!!!!!!

بله ممنون!!!

من هم خیلی با تعجب و محکم جواب دادم خیر ؟
گفت اونجا بهتون نمی گن چیزی مصرف کنید گفتم چرا ولی اختیار با خود شخصه کسی اجبار نمی کنه !
بعد من گفتم چطور شده یهو یاد این مسئله افتادین ؟
گفت یهو یاد این مسئله نیفتادم شوهر خواهر محترم گفتن که مراقب من باشیم که می ری اونجا مصرف نکنی !!

من هم گفتم من اگه بخوام با حرفای اون زندگی کنم کلاهم پس معرکه هستش
بعد از اون ور مامان گفت این خودتی که باید انتخاب کنی من هم گفتم من که نمیرم باشگاه تا بخوام بدنم باد کنه می رم تا یکم از این خونه نشینی و تنبلی در بیام !

بعد دیگه دیدم بابا هیچی نگفت سرش رو انداخت پایین و رفت  من فهمیدم ناراحت شد هر دو حق داشتیم من باهاش بد حرف زدم ولی بابا بعد از 50 روز به این نتیجه رسیده بود این هم در نوع خودش جالب بود !!
تازه واقع در مورد این داماد محترم هم نمی دونم باید چی نتیجه گیری کنم خوب بود حرکتش یا بد شاید از سر خیر خواهی و نگرانی هستش ولی مطمئنم که لحن حرف زدنش طوری نبوده که بابا یا مامان فقط به یه تذکز بسنده کنن حتما طوری گفته که اونا هم نگران شدن ولی...

بیخیال.


خلاصه این طوریه دیگه فکر کنم امروز که کلا خونه بودم زیاد هم کم کار نبودم پروژه داروخونه رو تقریبا تموم کردم یکمی روی پروژه کلینیک کار کردم الان هم میرم روی پروژه سایت کار کنم و همین طور اندکی هم روی کنفرانسم وقت گذاشتم که آماده باشم
به هر حال ولی چند وقتی هستش که در مورد اعتماد مشکل پیدا کردم من خیلی راحت به اطرافیانم اعتماد می کنم و انتظار دارم اون ها هم ولی !!!

از بابا دیگه انتظار داشتم واقعا اعتماد کنه هر چند من جوون هستم و جویای نام ولی یه کوچولو هم عقل دارم  و همین طور الی فکر می کنم به اندازه کافی نمی تونه به من اعتماد کنه  شایدم من واقع دارم زیاد بهش اعتماد می کنم یا شایدم زیاد دارم صاف و ساده بودنم پاک و بی آلایش بودن کار هام رو بهش نشون می دوم و فکر کنم این به جای اینکه نکته مثبت باشه به نکته مثبت برای الی تبدیل شده
امید وارم که برداشتش منفی نباشه

اه خدای من
چه اوضاعیی شده

راستی فردا روز افتتاحیه هستش اوهم بالاخره یکی از آرزوهام داره برآورده میشه و فکر کنم بتونم به اون گوشه دنج و آرومی که نیاز داشتم دارم میرسم خوبه جای امید هست ولی با شروع به کار کافی شاپ یه سری مسئولیت جدید هم گریبان گیر من میشه که امید وارم بتونم به خوبی از پسشون بر بیام

آهی سر وجودم و این روز ها چقدر اه می کشم

لعنت به این زندگی
خدایا شکرت که من همینی هستم که هستم
خدایا شکرت


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 11 دی 1390-01:39 ق.ظ

نویسنده :الی

و یک بار دیگر در یک دنیای دیگر

به نامش

فکر کنم این قدر این ور اون ور نوشتم اگه همشون رو یه جا جمع کنم یه داستان بلند بنویسم

این بار هم با یه دنیای جدید کنار یه نفر جدید داریم یه سری تجربه های جدید رو با هم رقم می زنیم
و به شدت امیدوارم که خوب یا بد ماندگار باشن و زودی از یاد نرن!!!

به هر حال اولین مطلبی هستش که دارم اینجا می زنم خیلی حرفا واسه گفتن هستش و فرصت هم هست پس نگران چیزی نیست



به امید آن روز


امیر


نظرات() 



  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4