تبلیغات
نوشته های من و اون - خوب ، بد !!



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 13 دی 1390-12:46 ق.ظ

نویسنده :LoRd

خوب ، بد !!

به نامش

امروز یه روزی بود عجیب شاید بد شاید خوب شاید متفاوت نمی دونم دقیقا باید اسمش رو چی بزارم!!

فکر کنم اول بهتر باشه این رو بگم که :

الی عزیزم اگه من اینجا چیزی می نویسم نه به خاطر اینکه بخوام حرفم رو به تو برسونم یا بخوام با منظور خاصی بنویسم شاید بیشتر به این خاطر می نویسم که بعد از مدت زیادی یکی رو پیدا کردم که سنگ صبورم باشه و پون نمی تونم یه سری از این حرف ها رو مستقیم به خودت بزنم اینجا می نویسم!!

امروز صبح تو دانشگاه بحث رویا و لپ تاپ رو الی باز کرد و رویا برای معذرت خواهی پیش من اومد به نظرم زیاد برام ناراحت کننده نبود که از اون کار رو کرده بود ولی این ناراحتم کرد که چرا از اعتماد من سو استفاده کرده ؟؟

به هر حال رویا کلی معذرت خواهی کرد من هم ببخشیدم ولی بهش فهموندم که نباید از اعتماد دیگران سو استفاده کرد !

رفتم کافی شاپ تا واسه مراسم افتتاحیه شرکت کنم  زود رفتم آخه به یاسر قول داده بودم که زود تر میرم واسه کمک البته نمی شه سفارش های مکرر داداش رو هم نادیده گرفت که سفارش کرده بود حتما زود تر برم و کمک بکنم

وقتی رسیدم کافی شاپ اولین نفری بودم که اونجا بودم واسایلم رو گذاشتم و یکم با یاسر حرف زدم و نشستم که یواش یواش چند نفری اومدن خوب من چون لپ تاپم پیشم بود قرار شدن نقش دی جی رو بازی کنم و آهنگ های درخواستی رو اجرا کنم و به هر حال یکمی گذشتم و با حامد رفتیم هدیه ایی که خریده بودم رو بیارم من سفارش داده بودم که آماده کنن و رفتیم با هم آوردیم و اومدیم تو کافی شاپ  فروشنده بهم گفت واسه افتتاح کافی شاپ می بری بهش گفتم از کجا فهمیدی گفت آخه 6-7 نفر دیگه هم بردن ولی مال تو بینشون تک بودش به نظر خودم هم این طوری بود چیزی که من سفارش داده بودم بسازه چیز تاپی بود و تو کافی شاپ کنار هدیه های دیگه کاملا به وضوح مشخص بود به هر حال تا ساعت 6 خبری از مراسم اصلی نبود یه سری مهمون معمولی می اومدن و می رفتن ساعت 6 به بعد مراسم اصلی شروع شد و جالب این بود که یاسر جشن افتتاحیه کافی شاپ رو با تولد حامد یکی کرده بود بعد از ساعت 6 بود که کیک تولد رو آوردن و یکی از بچه ها گیتار می زد و بعد از فوت کردن شمع ها باز کردن کادو ها  یکم گیتار زد و بعد دور هم جمع شدیم و اون زد و بچه هایی که می تونستن با آهنگ هم خوانی می کردن نا گفته نماند که من هم تو یه آهنگ تک خوانی کردم  ، بعد از اینکه ساعت رو 9 کردیم یواش یواش مهمون های نخودی رفتن و خودی ها موندن من هم تا ساعت 10 اونجا بودم و در مورد ادامه کار و برنامه هایی که داشتیم با یاسر حرف زدیم و قرار شد که یه سری از برنامه ها رو من خودم انجام بدم و برنامه ریزی کنیم برای ماه های آینده به هرحال کارش اگه پیش بیاد من هم هستم کار هستش و کار هم عار نیست!!!!

امروز در خلال این برنامه اتفاق هایی افتاد ک

خوب اینکه کلا الی موافق اومدن نبود و با اسرار من موافقت کرد یکی از اتفاق ها بود که الی ساعت 4 بود باهام تماس گرفت و خواست که ساعت 6 برگردم خونه ولی خوب من بازم با اسرار گفتم می مونم
واقعا نمی دونم الی چرا این رفتار رو با من می کنه ؟؟

در مورد اون حس مالکیتش درکش می کنم که دوست داره من فقط مال اون باشم ولی باید من رو هم درک کنه من با این همه محدودیت آشنا نیستم

اتفاق دیگه ای که افتاد بهزاد بود که گفت دیگه نمی خواد سر این کار بیاد اون درست بعد از 2 روز کار کردن نمی دونم من هدفم خیر بود حالا که خودش نمی خواد من اجباری ندارم و وظیفه من تا اینجا بود و وسلام

شاید باید امروز بهم خوش میگذشت ولی تمام طول مراسم من تنها توی یه گوشه کنار لپ تاپم بودم و داشتم شلوغ کاری ها و خوش های سایرین رو تماشا می کردم و به این که امروز هم اینجا بازم من تنها هستم بار ها و بار ها فکر کردم و به این فکر کردم که چقدر خوب بود که الی هم پیشم بود من هم می تونستم با الی یه گوشه بشینم و باهم حرف بزنیم بگیم بخندیم شلوغی کنیم وای چند باری داشتم دیوونه می شدم از اینکه واقعا تنها تو یه گوشه مونده بودم و گه گاه حرف هایی می شندیم که زیاد با حال من سازگار نبود !

و چقدر اون صحنه برام درد ناک بود که یه پسری که اصلا سرش به تنش نمی ارزید ولی به خاطر اینکه گیتار می زد اینقدر مورد توجه قرار می گرفت و من حتی کسی ...
بیخیال
این همه یه نوع حسودی پسرونه هستش دیگه !!!
و چقدر احساس نیاز به الی رو حس می کردم
شاید دروغ باشه که تمام لحظه ها بیاد الی بودم ولی این رو می تونم به جرات بگم که واقعا امروز یاد الی از ذهنم نرفت برای اولین بار بود همچین حسی رو تجربه می کردم

و امروز بارها و بارها آه کشیدم  الان چقدر دلم می خواد گریه کنم.

شاید فقط به گفتن این جمله اکتفا کنم : الی دوست دارم



نظرات() 
foot pain goes away and comes back
سه شنبه 6 تیر 1396 09:21 ق.ظ
My brother recommended I may like this website. He
was once totally right. This submit actually made my day.

You cann't imagine simply how a lot time I had spent
for this info! Thank you!
http://joyouscategory634.hazblog.com/
دوشنبه 1 خرداد 1396 04:54 ب.ظ
I was recommended this website by my cousin. I'm
not sure whether this post is written by him as nobody else know such detailed about my trouble.
You're wonderful! Thanks!
manicure
یکشنبه 13 فروردین 1396 06:02 ق.ظ
Thanks for finally writing about >نوشته های من
و اون - خوب ، بد !! <Loved it!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر