تبلیغات
نوشته های من و اون - وقتی با خودم فکر می کنم...



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 20 دی 1390-11:12 ب.ظ

نویسنده :LoRd

وقتی با خودم فکر می کنم...

امروز وقتی تو اتوبوس داشتم بر می گشتم خونه  تو اتوبوس داشتم به آهنگ ولنتاین علی اصحابی گوش می کردم که یاد این تفتادم که چند روز دیگه ولنتاین هستش و قرار چیکار کنم..؟  با خودم داشتم به الی فکر می کردم که زنگ زد بهم  یکمکی حرف زدیم و بعد من دوباره به گوش دادن آهنگ ادامه دادم داشتم به این فکر می کردم که برای الی چی بگیرم که یادگاری براش بمونه هرچی فکر کردم دیدم چیز خاصی مد نظرم نیست خوب هرچی من بخوام بگیرم بهترش رو خودش می تونه بگیره  بازم هی فکر کردم ببینم چی بگیرم بازم چیزی به ذهنم نرسید بعد از یک مدتی که فکر کردم فکر کنم دونستم چی باید بگیرم دونستم که باید یه چیزی بگیرم که خیلی خیلی متفاوت در عین ساده و در کمال نا باوری شیک باشه درسته چیز خوبی به ذهنم رسیده همونی هستش که خودم می خوام آره همون رو می گیرم . بعد از این که از تین فکر بیرون اومدم یادم افتاد که الی درمورد رشتش حرف می زد می دونم یا شایدم نمی دونم شاید این رشته برای الی سخت باشه شایدم علاقه نداره نمی دونم شایدم به خاطر من می خواد بیاد این ور و این رشته رو بخونه  از طرفی هم دقیقا نمی دونم تو اون رشته می خواد چیکار کنه به گفته خودش اگه به خواد اون یکی رشته رو ادامه بده مجبور بشه بره یه شهر دیگه خوب به طور طبیعی این تغییر مکان برای هر دومون مورد دار میشه به خصوص که من یکی از مهمترین دلایلم از اینکه دارم تلاشم می کنم بیام اینجا به خاطر الی باشه ولی می دونی چیه نمی خوام تو نهایت زندگیش تاثیر بزارم شاید بخواد بیاد تو رشته من ادامه تحصیل بده و این به ضررش بشه شاید نتونه موفق بشه ولی برعکس شایدم بیاد خیلی خیلی موفق بشه احتمالش رو می تونم  50 به 50 بدم ولی در مورد اون طرف هم نمی تونم نظر بدم در هر صورت نمی خوام نظر مستقیم تو انتخابش بدم سعی می کنم فقط نظر بدم و انتخاب اصلی رو به عهده خودش بزارم شاید فردا ها نتونس موفق بشه اون وقت که من خودم خودم رو سرزنش می کنم که چرا این طوری شد!!!

در هر صورت فکر کنم فعلا  ما تا با هم یه سری حرف ها رو با هم دیگه رو در رو نزنیم  یه سری  از اتفاقا و بحث ها همین طور گنگ می مونه تازه رو در رو حرف زدن صفای دیگری دارد.....!!

یادم میاد ترم های پیش وقتی تبریز بودم هر بار که میومد ارومیه یه سری از آقایون من و می کشیدن یه کناری و بهم می گفتن نگران کار و پول نباش اگه بیای ارومیه هم برات کار جور می کنیم هم غیره و ذالک رو الان ترم داره تموم میشه هنوز ما که ندیدم اون اقایون دوباره حرفی بزنن....


حالا چطور شد امروز به این حرفای که شندیه بودم رسیدم سر سفره شام داشتم با بابا حرف می زدم بابا گفت اگه مهمانت رو تمدید نکنن چی؟

گفتم یا باید بمونم اونجا یا باید رفت و آمد  کنم گفت رفت و آمد اذیتت می کنه سختت نیشه راستم می گه میشه سخت میشه  داشتم با خودم فکر می کردم که اگه برم تبریز میرم پیش مهدی میگم برام یه کاری تو مجموعش پیدا کنه تا اونجا مشغول به کار بشم یهو یاد حرف آقایون افتادم که هزاران وعده و وعید بهم داده بودن که فلان بهمان

الان یه ترم گذشت هیچ کدوم هیچ کاری نکردن ولی من بازم خودم بودم که تونستم برای خودم کار کنم بیخیال بابا






نظرات() 
foot pain icd 10
یکشنبه 11 تیر 1396 07:11 ب.ظ
These are genuinely wonderful ideas in on the topic of blogging.
You have touched some fastidious factors here. Any way keep up wrinting.
bethannqadir.wordpress.com
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 02:34 ق.ظ
Thank you for the good writeup. It in truth used
to be a entertainment account it. Glance complex to far delivered agreeable from you!
By the way, how could we communicate?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر