تبلیغات
نوشته های من و اون - مطالب الی



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 27 دی 1390-05:39 ب.ظ

نویسنده :الی

نباشی!!!!!!!!!!!!!!!!.......!!!

اگه تو نباشی همه چیز طعم زهر را خ.اهد داشت حتی عسلی که از همه به گا سرخ شبیه تر است.

اگه تو نباشی از اینجا میروم و آسمان را با خود نمی برم آن قدر دور میشم که دیگر نسیمی از کنارم عبور نکند و چشمم به چشم ستاره نیفتد.

اگه تو نباشی مه شعر میگویم و نه با ماهی ها حرف میزنم ،فقط صبح تا شب خاطرات صدفهای شکسته را مرور میکنم.

تمام این باغها شقایق ها و اقیانوس های آرام با توست که زیباست.اگه تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند و ابرهای مهربان هم نمی توانند غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند.

اگه تو نباشی چه خواب باشم چه بیدار حتم دارم روزگار تکه کاغذی است که افتاده در گوشه ی خیابانی که پای هیچ عاشقی به آن باز نشده است..........

..............................................................

...................................................

................................

...............


ادامه مطلب

نظرات() 

تاریخ:شنبه 24 دی 1390-11:26 ق.ظ

نویسنده :الی

...................................

و دفترم

دفتر شعرم که.........

که بسته میشود

تنها می شوم

سکوت،ناگهان غمگینی است

در برابر احساسم...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



نظرات() 

تاریخ:شنبه 24 دی 1390-11:22 ق.ظ

نویسنده :الی

آمدنت.......

دائم به یاد آمدنت آه میکشم

یا در میان پنجره ماه می کشم

وقتی صدای لرزش اشکم به جانم رسید

من در کنار نخل دل چاه میکشم

با داد همصدایم و در عشق بی رقیب

اما در میان کوه دلم کاه می کشم

وقتی بی وفا به وفای دلم شدم

خطی گران به گوهر جانگاه می کشم

گویی برای فاصله ها راه می کشم

وقتی به کلبه عشقت نمی رسم

حتی برای فاصله ها هم آه میکشم



نظرات() 

تاریخ:جمعه 23 دی 1390-02:12 ب.ظ

نویسنده :الی

دستات...................

یه روز دستاتو می گیرم

تو این شب گریه

می تونی پناه هق هق و آهم باشی

تو ای همزاد و عشقم

چی میشه عاشقم باشی

دوباره من دوباره تو

دوباره عشق دوباره ما

دو هم نفس و دو هم زبون

دو همسفر دو هم صدا

تو ای پایان  تنهایی

پناه آخر من باش

تو این شب مرگ پاییزی

بهار باور من باش................

.......

......

..........

...................

.............

.........



نظرات() 

تاریخ:جمعه 23 دی 1390-02:05 ب.ظ

نویسنده :الی

لحظه ها....

صدای خش خش برگ های پاییزی با هر قدم گوشم را

پر میکند و سکوت سنگین خیابان را می شکند

آسمان ابری که نومید بارانی را زلال را میدهد

دلم را از شوق لبریز می کند.......

در این غروب رمز آلود که با هر گام صدای برگ های آتشین خزان بلند میشود............

منم با دسته ای گل یاس و کوچه ای بی انتها و گام هایی آرام و لرزان که برای دیدن

بهترینم ثانیه ها را شمارش می کند..................



نظرات() 

تاریخ:جمعه 23 دی 1390-01:57 ب.ظ

نویسنده :الی

با تو بودن.......

وقتی که ترانه با تو بودن را سرودم اندیشیدم که عشق یعنی مرگی تازه

و من عاشق شدم و مردم.

سیاهی شب را با لغزش اشک هایم بر روی گونه های خود احساس کردم و حاصل عشق خود را دروغی بیش ندیدم.........

غزل ها رو از نو سرودم و  تو را رها نکردم.....

من عشق را می ستایم و ایمان دارم که هیچ چیز نمی تواند بین من و تو جدایی بیندازد .

تو در حالی که با من نیستی ولی هر لحظه ثانیه به ثانیه با من هستی.......

من تو را در وجود خود و در قلب خودم حس می کنم و این دیگر افسانه نیست

این فقط عشق است

عشق زیباو بزرگ و پاک و مقدس که تا ابد پایدار خواهد ماند و من در انتظار روزی هستم که تو با دستانی پر مهر به سویم بیایی...............................

 



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 21 دی 1390-09:56 ب.ظ

نویسنده :الی

فراق او......

بعد از این دیگر کسی نیست که جاده انتظار نگاهت

را پایان ببخشد.

پس از این تو هستی و یک دنیا

خاطره

تو می مانی و درد دوری

تو می مانی و نگاه توهم آمیز

دیگران............

تو می مانی و جای خالی او

تو می مانی و یک دنیا حرف نگفته

تو می مانی و

فراق او



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 21 دی 1390-09:51 ب.ظ

نویسنده :الی

بعد از این......

به من دروغ نگو تو هم گناه کرده ای

و در نگاه آبی کسی نگاه کرده ای

تمام روزهای ما که از غزل سپید بود

تو روزهای خوب را ببین سیاه کرده ای

دل من و تو از قفس پریده بود و پس چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو قلب ساده مرا اسیر آه کرده ای؟

تو روح پاک مرا به انزوا کشانده ای

چرا بدین دلیل مرا تباه کرده ای؟..........

..............

.........

......

....



نظرات() 

تاریخ:شنبه 17 دی 1390-12:15 ق.ظ

نویسنده :الی

با تو هستم...........

با تو هستم !!!!!!!!!!!!!!!!

صدای باران را می شنوی؟

دانه های آن را لمس می کنی ؟

سرت را بالا بگیر بگذار روح آبی ات در فیروزه بی کران آسمان به پرواز در آید

ترنم باران را با تمام وجود لمس کن تا باور کنی تنها نیستی

..................................................................................

...........................................................................

...................................................................

در سکوت می توان نگاه را معنا کرد و آن را با عشق به دل پیوند زد

می توان بهار را به دیدار برگهای خزان زده برد و برای رازقی های امید از عطر دوست داشتن گفت

می خوام فقط سکوت کنم................



نظرات() 

تاریخ:شنبه 17 دی 1390-12:10 ق.ظ

نویسنده :الی

شب تنهایی

شب رفت و من جا ماندم ام

با گریه بی دارم هنوز

از اشکهای من مپرس

چون جویبارانم هنوز

اما نمی دانم چرا

از شب هراسانم هنوز

بیگانه با عشق منی

مجنون و شیدایم هنوز

بیگانه ام با دیگران

تو هستی ام هستی هنوز

حالا نمی دانم چرا

آواره ات هستم هنوز

عکس رخ سیمای تو

چسبیده در جانم هنوز

ای وای ای وای

صبح هست هنوز بیدارم من......................



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 13 دی 1390-03:01 ب.ظ

نویسنده :الی

جدایی...............

می دانم .......

گفته بودی دریا آنقدر جا داره که قایق کوچک مرا جا دهد اما آنقدر هم موج دارد که مرا در هم شکند.......

نمی دانم........

شاید تو راست می گویی

اما من در هزار دریا راه و سفر،دست چپ و راستم رو گم کرده ام ولی هنوز نا امید نیستم

می دانم که روزی یا شبی یکی در پیاده رو سینه به سینه نگاه من ایستاد و گفت:

این نگاه شما نیست که در چشمان من جا گذاشته اید

حرفی بزن......................

مگذار این سکوت سالخورده به بهانه ی رضایتی که هرگز نداشته ایم هرچی می خواهد بگوید.............

بی گریه می توان گذشت اما بی گفتگو ......................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 13 دی 1390-02:58 ب.ظ

نویسنده :الی

آدما....

می دونی ادما خیلی ضعیف هستن ما می تونیم نفس آدما رو بگیریم اما احساسشون رو هرگز.....................

 



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 13 دی 1390-02:46 ب.ظ

نویسنده :الی

حرف دلم.............

می خواهم برایت بنویسم اما به کجا و به کدامین نشانی........

نمی دانم می خواهم برایت بگویم ولی خبر ندارم که باید با چه کسی تماس بگیرم با همه اینها دوستت دارم .........

دوست دارم برایت از روزهایی تعریف کنم کا در خیابانهای خیس از اشک آسمان به دنبال کجاوه ی سفرت به راه افتاده بودم...........

تو آرام گرفته بوودی و من بی قرار ................

می خواهم برایت از لبخندهایی که هرگز روی لبهایم ظاهر نشدند و در برگ ریزان زندگی راه بودن رو گم کرده ام بگویم.............

و از جاده ای که تو و بهترین ها رو با خودش برد

کاش می شد به دیدارت بیایم ای آفتاب غروب کرده زندگی من

اشکهای داغم آغوش مهربان تو رو انتظار می کشد............................................

آن گاه که برگ دفتر خاطراتم را ورق می زنم . گل های یاس خشکیده را لای آن می بینم به یاد تو می افتم

آن لحظه است که صدای گذر تک تک ثانیه های عمرم دو وجودم طنین انداز می شود تو را می بینم که پشت پنجره استاده و به ماه نقره گون خیره شده ای...................



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 13 دی 1390-02:38 ب.ظ

نویسنده :الی

شبی.........

به سراغ تو شبی می آیم

می آیم......

با دوصد بوسه ناب

با دوصد راز و نیاز

به سراغ تو شبی می آیم با دلی خسته ز درد با غم و غصه زیاد

مثل شبنم که مینشیند بر گل،چو حبابی که نشیند بر آب

مثل بارون بر روی گلبرگ درخت

همچو دیدار تو با من در خواب

به سراغ تو شبی می آیم

من به دیدار تو باز می ایم می آیم با نسیمی پر از عطر بهار

با دلی خسته ز درد دور از این رنگ و ریا

می دهم دل به دل قصه ی تو ،قصه ی غصه ی تنهایی تو..........

می کشم بار بهای تو به دوش

خسته از دوری و تنهایی

به سراغ تو شبی می آیم



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 12 دی 1390-07:11 ب.ظ

نویسنده :الی

تنهایی..........

گاهی که از تو دور می افتم به تمام ابرهایی که بالای سرت راه می رون حسودی ام می شود.آن وقت آرزو می کنم کاش ابر کبودی بودم که تو بخاطر بارون دوستش داشتی ............

گاهی که دیدنت برام محال میشه به ستاره ها چشم میدوزم که منو به یاد برق نگاهت می ندازه

وقتی نیستی روحم رو سرگردانی است که احوال تو رو از همه دریا ها می پرسه......................

موجهایی که حتی تو رو یکبار دیده اند به سکوت و ساحل نمی اندیشند.........

روزهای دیدار همیشه پایانی است

مثل همیشه فراموش میکنیم چتری به هماه بیاوریم و حرفهایمان رو زیر باران زمزمه کنیم

...............................



نظرات() 



  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2